الشيخ رسول جعفريان
533
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
دوم ( م 1077 ) آن هم در شهر مشهد و اصفهان به دست داده است . « 1 » وى در جايى از همين سبع المثانى از خوابى كه در مشهد امام رضا عليه السلام ديده سخن مىگويد ؛ آن هم در وقتى كه منكران تصوف همه جا در شهرها سر برآورده بودند . در اين رؤيا ، چهارده معصوم عليهم السلام حضور داشته و در كنار آنها همهء مشايخ و اوليا نيز ، شكوه كنان ايستاده بودند كه از آن جمله شيخ صفى الدين اردبيلى بوده است . در آنجا امام زمان عليه السلام با شيخ صفى الدين سخنى فرموده و فهم نجيب الدين چنان بوده كه وقت تغيير دولت صفوى فرا رسيده است . « 2 » در واقع ، اين نوعى پيشگويى براى سقوط اين دولت است : اين چنين دريافتم كز دودمان * مىشود تبديل دولت بىگمان گفتگويى كرد آن حضرت به دو * يافتم تبديل دولت من از او وى از خواب بيدار مىشود و دو سال بعد ، يعنى در سال 1073 شاهد اوج گيرى فشار بر صوفيان است : الف و هفتاد و سه از هجر رسول * عصر شاه عباس ثانى شد به طول گفتگوى منكران صوفيان * رفت از حد طعنههاى منكران صدهزاران طعنههاى بىنسق * سرزد از خائن براى اهل حق زمانى كه اين اعتراضات به شاه صوفى اعتقاد رسيد ، تصميم گرفت تا با منكران تصوف برخورد كند ؛ اما نزديكان وى كه افراد خشكى بودند ، تمايل به اين كار نداشتند . « 3 » اين افراد كه ترس از قطع شدن مستمرى مخالفان داشتند ، به شاه گفتند كه دعواى صوفى و ضد صوفى هميشه وجود داشته و جز با كشتن منكران كه البته نشدنى است ، خاتمه نمىيابد : شاه را گفتند بوده است اين نزاع * از زمان پيش با اهل بقاع گر نسق خواهى نمودن اين كسان * بايدت كشتن تمام منكران
--> ( 1 ) . وى تبريزى الاصل است اما در اصفهان زاده شده و ده سال در مشهد مشغول رياضت بوده و در سال 1076 به اصفهان بازگشته است . ( 2 ) . اين اشاره به آن است كه مشايخ صوفيه ، سقوط صفويه را به خاطر پشت كردن اين دولت به صوفيه و دشمنى با آنها تحليل مىكنند . راز عرفانى آن هم اين است كه شيخ صفى الدين جد اين خاندان ، دست از حمايت فرزندانش برداشته و اين دولت سقوط كرده است . قطب الدين نيريزى هم شبيه همين مطلب را در خواب ديده و اين چنين به شعر در آورده است ( خاورى ، ذهبيه ، ص 313 ) : صفى الدين ز جور اهل انكار * به پيغمبر نمودى عجز و اصرار كز ايشانم بسى بيداد آمد * عنادم حاصل از اولاد آمد به حضرت كردى او يك جعبه اظهار * برون آورد از آن تير بسيار كه اينها تير و طعن و لعنشان است * دل من تيز ايشان را نشان است نخواهم بعد از من زندگيشان * سرافرازى است در افكندگيشان ( 3 ) . نجيب الدين رضا ، سبع المثانى ، ص 360